|
|
|
|
|
کلمه خداست.
الفـحرف اول: آن گونه که سلام می کنیم آبادانی هر باغی را،آبی می دانیم که از ابتدای جمله جریان می یابد. و امیدواریم در این راستا « کاریز» مجرایی باشد برای هدایت این آب در طول جملات تا انتهای نوشته، جایی که وقتی برگشتیم و صفحه ای پر از کلمه را دیدیم، چشم مان به ادبیاتی شکوفا روشن شود.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 23:59 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
بی مقدمه! هرجایزه ای ازهرجشنواره یاموسسه یا محلی که به شخص یا ارگانی تعلق می گیرد ارزش کسانی که قبلن این جایزه را گرفته اند و یا بعدن ممکن است بگیرند تعیین می کند. گاهی این جایزه به کسانی تعلق می گیرد که باید در یک جمله ی کوتاه بگویم: نوبل یعنی کشک! اما جایزه یا جشنواره مهم نیست حتمن ارزش جهانی داشته باشد یا بهتر بگویم جهان فقط دنیای بزرگتر از قاره ها-کشورها-و حتا شهرها نیست...بلکه همین جشنواره های کوچکی که برگزار می گردد و برگزارکننده های آن مدعی بهتر شدن دوره ای از دوره ی قبلتر ان هستند نیز می تواند شامل این قاعده باشد... حالا آن که نوبل گرفته اگر سکوت کند-آن که تلاش می کرد نوبل بگیرد اگر سکوت کند... نوبل می شود کشک! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:47 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
برگ از درخت می افتد با زردی و سبزی می چرخد تو را با خاطره ی کوتاهی تا لبه ی پشت بام می برد ( جایی که به کوچه دید داشته باشد ) برگ از درخت می افتد برگ از درخت با سبز و باد و پرنده و من فکر می کنم چگونه می شود یک خاطره به آسانی مرگ از روبروی تراس خانه عبور کند بر خاک کوچه غلت بزند و هنوز سبز باشد؟!
شاید تو پشت بام را تا پاییز ترک نکنی... وقتی برای کوچه آسفالت تازه می آورند وَ خطوط بازی لی لی پاک می شود...
اکنون درخت،کُنده ی کوتاهی است و دستش از تراس و پشت بام کوتاه ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 11:26 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام می کنم به تو، به لحظه های ناب سلام می کنم به آفتاب به خواب و بوسه های نور بر حباب ... سلام زندگی! چه دیر آمدی؟! چه زود می روی ز دست... نرو!... به باد فکر کن! به لحظه های شاد فکر کن! به نور فکر کن! به سبزه های روی گور فکر کن! ... بهشت در دل پرنده هاست پر بزن! پرنده شو!! سلام کن به بادبادکی که باد شد به کودک درون خود! پر از نشاط و خنده شو! پرنده شو! بپر! بهشت را به آسمان ببر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:0 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
یه بازی: قشنگ ترین کار یا دارائی ی حلزون چیه؟ *** من بازی!!! فکر کنم خونه ی سیارش(دارائی) همیشه ام خونه تکونی داره(کارش) *** *** یه روز حلزون ما عاشق شد،عاشق یک قاصدک که چیزی نشده تنهاش گذاشت. حلزون دلش گرفت و خواست از خونه بزنه بیرون و بره بالا... چیکار باس می کرد؟ *** خب عملن این حلزون خونه خراب شده تازه می تونه خونه ش رو بزنه برج بکنه! *** پس حلزون ما کمی از احساساتش کم کرد و رفت سراغ بنگاههای معاملاتی... اولین بنگاهی گفت:... *** -می دونی؟! ویلون و سرگردون می شی! دیگه (...) نمی تونی صابخونه شی! *** -ببخشید اما من این خراب شده رو برا کی نیگه دارم؟! تازه ش هم خونه واسه یک عاشق دردسره، پابند می کنه، سرعتش رو می گیره، نمی ذاره بره بالا پیِ عشقش. *** (بابا این حلزون حسابی تعطیله) و خیلی عاشق، آخه از همه ی دارائی ش که خوش تیپش هم کرده می گذره به خاطر عشق! حالا در قبال این خونه پولم می گیره! *** حلزون ما حرفهای بنگاهی رو نشنیده گرفت و... با آخرین سرعت از این بنگاه به اون بنگاه شد... فصلها گذشت و پاییز با تندترین بادهاش اومد... حلزون ما اما (...) نتونسته بود مشتری پیدا کنه... تا زد و قاصدکش با یکی از بادهای تند جلوش سبز شد و گفت: *** گفت: این باد عجیب کلافه م کرده، خسته شدم از بس این ور- اون ور پرت شدم! می تونم لبه ی پنجره ت بشینم؟ *** حلزون که از خوشحالی ی دیدن قاصدک پَر در آورده بود و تُو خونه ی خودش نمی گنجید زد و حواسش پرت شد، و تا به خودش بیاد دید توی دست بادِ وُ رسیده اون بالا که دلش می خواست اما...
***
***
رسید اون بالا، اما قاصدک سبک تر بود و یه دنیا از حلزون فاصله گرفته بود. *** و با خودش می گفت: کاش صبر می کرد و گوش می داد تا خبر خوشی که براش داشتم بشنوه... *** آره حلزونِ ما نشنید که قاصدک می خواست گوشه ی پنجره ش بشینه.
ابوالفضل و فاطمه نظری سلیمانی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:8 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگل را در پاییز دیده ام هزار بار عبور از بین درختانش، نیاز به تابش مستقیم آفتاب دارد که سایه ها را بیش از اندازه غمگین کند - ساکت و طولانی - خشک دور متوقف کنی... و خیره برگردی به روی خش خشی که ایستاده ای.
در میان درختها حرف از حواس می زنیم ـ از لامسه ـ که قلبت را مثل جوانه ای سبز بیرون می آورد از پوستی قهوه ای، تلاشم بر این است که تو را در بیاورم از لباسهایت و آفتاب را در نوازش پوستت شریک کنم.(عبور از تو نیاز به پاییز دارد که سرخ شوی!)
بی وقفه به تو فکر می کنم که ساعت را از عقربه هایش جدا می کنی. روز در نزدیکی های شب است ستاره ها را از فکرم بیرون نکرده ام و درختهای جنگل را که دیشب به خواب دیده بودم دوباره به خواب می بینم
از هر طرفِ کوه که آفتاب را بالا بیاورم اتاق خالی نداریم که صبح را به خوابهای ابدی بفرستم. همیشه از شب می ترسیدم که در گوشه ی اتاق می نشیند، و پاییز را در چشم هایم نمی بیند،
که در آغوش گرفتمت وَ از بین انگشتهایت عبور کردم... عبور کردم...
می بینی؟! دنیا همیشه بعد از مرگ به تو سر می زند و تو جنگل را در پاییز دیده ای هزار بار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:55 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا که میری و تنهام می ذاری مث موج میون دریام می ذاری... حالا که فاصله خط جاده هاست بذا پاهات بدونن جام می ذاری ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:51 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
در یک مبارزه ی تن به تن مردم تا تن به عشق توی ناتنی بردم از دست سرنوشت به پای تو افتادم و از دست رد تو بر سینه...جا خوردم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:36 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتنی می رود - کمی دلتنگ - مانده ام تا بگویم از دل سنگ: قلب او خانه از غم داشت عاشقی چون مرا کم داشت آمدم دست در دستش با تمام وجود دل بستش لحظه هامان به شب می رفت عشقمان لب به لب می رفت قلبمان از ستاره ها روشن شب برای ستاره پیراهن بازی دگمه های شب با دست روز می آمد و دگمه را می بست روزها رفت و شب برگشت شب گذشت و به روزها پیوست تا که او خانه را گم کرد عشق را در دهان مردم کرد...
حرف از رفتن است انگار دست از این حرفها بردار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
Dreams Hold fast to dreams For if dreams die Life is a broken – winged bird That can not fly Hold fast to dreams For when dreams go Life is a barren field Frazen with snow. "L.Hughes" «رویاها» رویاهایت را محکم بچسب اگر بمیرند زندگی پرنده ی بال شکسته ای را می ماند که توان پرواز ندارد رویاهایت را محکم بچسب زمان رفتنشان می رسد و زندگی ، مزرعه ای خشک خواهد بود یخ زده از برف The rag doll to the headless child I love you With my linen heart You can not know how these Rigid , lumpy arms Shudder in your grasp Or what Tears dom up against These blue eye – smudges at Your capriciousness At night I watch you sleep You , ll never know How I trust my face Into the stream Of your warm breath And how Love – words choke me behind This sewn –up mouth "David Harsent" حرفهای عروسکی کهنه با بچه ی بی محبت با قلب پارچه ای ام دوستت دارم و تو این را نمی دانی بازوهای ظریف ام را فشار می دهی و نمی دانی چگونه در دستهایت می لرزند آیا نمی بینی اشکهایم را، که در می آوری و روی آرایش چشمهای آبی ام پایین می آیند به خاطر بچه بازی هایت !؟ شب ها وقتی خوابی تماشایت می کنم و هرگز نمی بینی چگونه صورتم به گرمی نفس هایت اعتماد می کند و چگونه کلمات عاشقانه پشت دهان دوخته ام خفه ام می کند . In this city In this city , perhaps a street In this street , perhaps a house In this house , perhaps a room And in this room a woman sitting Sitting in the darkness , sitting and crying For some one who has just gone through the door And who has just switched off the light Forgetting she was there "Alan Brownjohn" در این شهر در شهر، خیابانی است در خیابان، خانه ای در خانه، اتاقی و در اتاق، زنی نشسته است در تاریکی و گریه می کند برای او که از در بیرون رفته است چراغ ها را خاموش کرده و فراموش کرده است زنی را که در تاریکی می ماند ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:27 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||