تبليغاتX
Kariz
حرفٍ حرف و ...
                                                       کلمه    خداست.
 

الفـحرف اول: آن گونه که سلام می کنیم

آبادانی هر باغی را،آبی می دانیم که از ابتدای جمله جریان می یابد. و امیدواریم در این راستا « کاریز» مجرایی باشد برای هدایت این آب در طول جملات تا انتهای نوشته، جایی که وقتی برگشتیم و صفحه ای پر از کلمه را دیدیم، چشم مان به ادبیاتی شکوفا روشن شود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:59  توسط ابوالفضل نظری | 
 

زن در میان مه

با موهای پراکنده اش می رقصد

زمین اگر در قلب او باشد

جنگل ها را به تپش می رویاند

گلها را پرپر می کند

و موهای پراکنده را...

 

آه! افسوس

من از خورشید پرم

و قبل از آخرین قطرات

طلوع خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:25  توسط ابوالفضل نظری | 
شایسته بود ستایش آن بانو

که عشق را در آغوش دیگران می جست

و در آغوش خود یافت

...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:36  توسط ابوالفضل نظری | 
 

تو فکر کن که نیستم

ستاره ای که می رود از آسمان

و جای خالی اش همیشه ناگهان...

تو فکر کن که نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:15  توسط ابوالفضل نظری | 
توئي كه مي خوني مي دوني اهليم كردي؟!

نمی ترسم از اینکه اهلی شدم، می ترسم از اینکه دروغ باشه

همونی که فکر می کنی گل سرخ توئه نیست!
دیوانه کننده است اگه یک لحظه هم نتونی بدون فکر گلت باشی و بدونی هیچ وقت راه برگشتی نداری به اون سیاره کوچیک
هیچوقت هیچوقت
و اونوقت بغض ازت جدا نمی شه
به ابرها نمی رسه
و تو فقط تحمل می کنی
از همه چی می گذری تا با فکر اونی که اهلیت کرده و از اول هم مال تو نبوده و نمی... خودتو تموم کنی
و تموم می شی

و تموم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:17  توسط ابوالفضل نظری | 
و الشمس و الضحها...

 

با یک بغل مثنوی و یک سینه ماهی قرمز رفتی، و با هر چه داشتی ماندی.

 

برگشتن بدون شمس دشوار است

نه خودت را پیدا کردی نه شمس را

همه ی وجودت شمس شد

 

بی تردید می نویسم که شمس را از دست ندهم

نه تلاش می کنم برای کلمات نه سعی می کنم پنهان کنم عشق را از چشمهای غمگینم

برمی گردی و برگشتن خیال رفتن دوباره ای را می آفریند

و تو از شمس شمس شمس شمس...

 

جوانه رو به شکوفه می پیچد در سماع پیچکی اش

و خودت را نمی بینی چگونه از بهار بالا رفته ای تا خورشید

جایی که از عشق حرف می زنی یعنی کسی فاصله نیست

عشق را بر پله های بی برگشت تصور می کنی

کودکی بادستانش در دست تولد و مرگ

تلاش می کنی برگردی به اول سفر جایی که از خودت جدا شده ای تا به خودت برسی

 

کلمات کلمات کلمات

شما را از آفتاب جدا می کنم

بی مقدمه حرف از ...

چیزی نیستم غیر از تو که تمام فکرم را تسخیر کرده ای

و چاره ی من تویی بی آنکه با من باشی

باید از تو بنویسم

جوابم را از شمس می گیرم

جوانه ای که از قلبم بیرون می زند

و تو در گریه هایم خواهی دید

مرگ به سراغم آمده است

و دیر یا زود می گویم:

خداحافظ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:17  توسط ابوالفضل نظری | 
گاهی وقتها نیازی نیست فکر کنی و بنویسی

کافیه فقط علاقه داشته باشی به هرچیزی که فکر می کنی قشنگه

مثل بچه ها که قهر می کنن باهات

مثل بزرگترها که جرات آشتی ندارند

همین که دارم می نویسم یعنی عاشق اینم که از تو بشنوم

از تو که درون هر درخت جوانه ای هستی

 

وقتی می خوای راهیه جایی بشی با یک هدف بزرگ نه برای خودت

بلکه به خاطر اونی که فکر می کنی خودتی یا اصلن نمی تونی بدون این که بهش فکر کنی ...

می ری تا باور کنی می شه چیزهایی که امکان ندارند رو ممکن کنی

 

دستهات را به هرسمتی بلند کنی بهار که بیاد جوونه هایی سر انگشتهات سبز می شه

کافیه بخوای به سمت آفتاب بگیری و بخوای بگیریش

تو سفر هرچیزی اتفاق می افته

می تونی اینجوری بنویسی جوری که دیدی و می خواستی ببینی:

از شب حرکت

مسافر جاده را ندیده بود

و مدام به ستاره ها نزدیک می شد

انگار جنازه ای از درونش می گفت:

این آخرین ستاره ای ست که قبل از مرگ دیده ام!

 

مسافر قبل از برداشتن آخرین ستاره

کوله پشتی اش را باز کرد

و دید: تمام تاریکی پیش خودش بوده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:13  توسط ابوالفضل نظری | 

 

29

 

 

«سخن را نیوشنده باید نخست

گهـر بی خریـدار نایـد درسـت »*

 

فراخوان های زیادی داده شده، تمدید گشته. جشنواره هایی نزدیک برگزاری است. یک سری انتخابات در راه است. عده ای حرفهایی می زنند و تلاش می کنند انتخاب شوند.عده ای حرفهایی می شنوند و تلاششان بر این است که انتخاب کنند.و من اصلن فکر نمی کنم یک نفر برای چند نفر دیگر تصمیم می گیرد، قول می دهد،و...  مثل شاخه های بزرگ و سنگین که برای شاخه های دیگر تصمیم به مرگ می گیرند، می میرند.

لابد با خودتان می گویید:«خب که چه؟!»

 

بدون اینکه جواب شما را بدهم، نقد را این طور مطرح می کنم:

برای چندمین بار تصمیم می گیرم در یک انجمن ادبی، شعر یا داستانی را به قعر ببرم!(البته جسارت نکرده باشم، ما را چه به این کارها!) شروع می کنم به عنوان شهید اول(شروع به نقد، آن هم به شکلی که در نشستها و محافل ما جا افتاده یعنی بدون هیچ نقشه ای، پا روی میدان مین گذاشتن) انگشت روی نقاط ضعف اثر می گذارم، شاعر نتوانسته... نویسنده توجه نکرده... از تصاویر کمک می گیرم و یک سری تصاویر و اندیشه های مبهم ارائه می دهم که کوچکترین عنصر موثر در اثر به شمار می روند. بحث ایجاد می شود. جنجال...

حالا دیگر موفق شده ام با نظرات متناقص بقیه را نیز به این سمت هدایت کنم؛ بحث به حاشیه کشیده می شود وقتی متن در سکو قرار دارد یا می تواند قرار بگیرد اگر...؛ عکس این قضیه نیز صادق است.

اینها را گفتم تا بگویم نقد و خصوصن مخاطب چه اندازه به شناساندن یک اثر و تفکر، و یا نابود کردن آن کمک می کند.

اگر حرکت اول نقطه قوت اثر را نشانه می گرفت...

اما خب این ضعفی است که نقد(اگر بشود اسمش را نقد گذاشت، وقتی فکری از خودش ندارد) و زندگی(این را نیز اگر بتوانیم از گذران وقت تفکیک کرد) ما را در بر گرفته. بدون هیچ توجهی، دنباله روی کسی هستیم که پرچم را در دست گرفته باشد، دنباله روی پرچم؛ در حالی که این ما هستیم که قله را فتح می کنیم نه پرچم...

لابد با خودتان می گویید:«خب که چه؟!»

 

«فهم سخن چون نکند مستمع

قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار

     تا بزند مرد سخنگوی گوی »**

 

 

* نظامی

** سعدی

                                                                                                ۸/بهمن/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:19  توسط ابوالفضل نظری | 

 

اوضاع بدجوری ست،

زمستان راه دنیا را می بندد

قابله به موقع نخواهد رسید،

بنابراین کودکم را  لای پارچه های سفید و تمیز می پیچم

بی ارزش است بگویم : زائیده ام!

گلها قبل از اینکه بگویند می زایند

می میرند

درست روبه روی کرختی انگشتهایت

با آن ستاره ها که هنوز اشاره اند

و نور

معنای تاریکی     قبل از بن بست را ندارد.

 

گرمائی در کار نیست

و زائیدن سخت است

آفتاب بی آنکه ارزش خواب را بداند

غروب می کند.

 

* * *

 

برف روبها کار می کنند

برف از تلاش نمی ایستد،

اما      تو که غروب را دوست داری

بنشین

از کنار قلبم رشد کن

با آن صدا که همآغوشی

و در بوسه، شکوفه ای را به دنیا بیاور!

 

(نگران چیزی نباش

آنقدر ستاره دارم که تا صبح بیدار بمانی

و زائیدن  به حدی زیباست که بمانی)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 22:13  توسط ابوالفضل نظری | 
  

-          من فكر مي كنم به كسي اعتقاد دارم كه در من فكر مي كند.

-          تجربه براي ايجاد تجربه است.

-          من در لحظه اي كه زخمي هستم وجود ندارم، بلكه لحظه اي كه احساس درد مي كنم وجود دارم.

-    عشق مثل درد زخمي ست كه اگر بي حس اش كني، آن زخم را  فراموش خواهي كرد، و روزي مي بيني مرده اي.

-    هيچ چيز تكراري در جهان وجود ندارد. همه چيز يگانه و تنهاست، مثل خداوند. هيچ درختي با درختي ديگر يكسان نيست، اما درخت بيش از يكي ست، درست برخلاف خداوند.

-    اگر خداوند را فكر بدانيم كه هر كاري مي تواند انجام دهد، و اگر خداوند نه علت داشته/باشد نه معلول... پس انسان باعث توليد فكر نيست، بلكه اين فكر است كه انسان را به جلو حركت مي دهد، و تمام يافته ها و ساخته هايي كه به انسان نسبت مي دهيم توسط خداوند به وجود آمده است و مي آيد.

-          من از تازه كارها بيشتر يادگرفته ام.

-          روياهاي شما آينده را مي سازد.

 

                                                                  امیدرویا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:20  توسط ابوالفضل نظری | 
نویسندگان این مطلب: ابوالفضل نظری ـ فاطمه سلیمانی ـ حسن سلطانی

 

من آن لغت تنها هرگز نتوانم بود

آنجا که تویی آنجا هرگز نتوانم بود

من جانم و من جانم، در جان تو پنهانم

پنهانِ توام پیدا هرگز نتوانم بود.

 

خوابم اگر بیدارم / مستم اگر هوشیارم

هستم اگر نیستم / من نه منم، کیستم؟!

 

تمام چیزهایی که فکر می کنیم و می بینیم، حقیقت است اما واقعیت ندارد.

 

زنده گی همان خواهد بود که آرزو می کنیم.

 

بهانه برای این است که فرصت پیدا کنی. و فرصت برای آن که حرف خودت را بزنی.

 

سلام بر توی خالی، سلام بر توی پر

سلام بر تو پسر! این منم «کلهر»!

 

در زنده گی زخم هایی هست که من احساس می کنم!

.

.

.

من از درد ناراحت نیستم، من ناراحت اینم که نتوانم به درد فکر کنم.

 

من در گشودم خانه را، بر مو زدم من شانه را

تا تو رسیدی جان من! در پیله شد پروانه را

 

از صبح پنجره ها را گشوده ام

سهم شبانه ی تو از تو بوده ام

 

فیلم «شهر تاریک» اگر اشتباه نکنم ببین.«1984 جورج اورول» عاشق تاریکی ام. بدون زمان می میرم. و این ارتباطی به 1984 ندارد. اما من به دنیا مربوطم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:0  توسط ابوالفضل نظری | 
 

پدربزرگ در 60 سالگی مرد

مادربزرگ در 24 سالگی من

و من، خانه را برای همیشه ترک کردم.

 

 

 

حالا، سالی هزار مرتبه

به ایوان برمی گردم

ستاره های توی غبار را پیدا می کنم

انگشت روی غبار می کشم و

می بینم غبار هست.               من هستم.

بعد برمی گردم به ستاره ی خودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:57  توسط ابوالفضل نظری | 
 

گاهی نور

از لای در می تابد.

اتاق در ازدحام اسباب کشی

به تماشای پیراهن ها می ایستد.

چند نفر گل های بنفشه را

 نزدیک عید به خانه می آورند

ـ قاطی اثاثیه ـ

چند نفر گل ها را می برند.

 

جای تو خالی

گاهی نور

فقط از لای در می تابد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:43  توسط ابوالفضل نظری | 
1
 

 (۱)

 

تمام ماجرا به همین جا ختم می شود 

 توی صحن علنی دادگاه با صدای بلند گفتم:

من به این لباس تازه عادت نمی کنم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:41  توسط ابوالفضل نظری | 
2
 

 (۲)

 

اول هفته

مرد را بردند جلوی مدرسه.

روز اعدام٬ تمام دانش آموزها می توانستند این صحنه را تماشا کنند٬

و از روی آن چند بار بنویسند.

 

 

آخر هفته

مردها را از کلاس به جلوی دادگاه آوردند.

من آنجا بودم. قاضی نیامده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:40  توسط ابوالفضل نظری | 
 

ما همه مخاطبيم.مخاطب مي نويسد قبل از اينكه بخواند.و مي خواند قبل از اينكه بنويسد.

 

براي تغيير و تكميل "مخاطب سخن گو"مي توانيد بعد از نوشتن يكي از سطرهاي فعلي در داخل " "،سطر مورد نظري كه مي خواهيد بعد از آن سطر نوشته شود را بنويسيد(مثلن:"همسايمون كه وانت داشت مرد،ماشينشو نمي خري؟"چرا مي خرم،چند؟").و به صورت كامنت در "نظر بدهيد" همين مطلب؛يا به صورت Emailبه آدرس omidroya@gmail.com (در موضوع بنويسيد:مخاطب سخن گو)؛و يا به شكل پيام كوتاه(SMS) به شماره 09127431859 بفرستيد.‌‌ 

 

 

 

 

 

"مخاطب سخن گو"

 

 

حسن سلطاني(ضرب المثل ليتواني):"يك پدر به 5 كودك نان مي دهد،ولي 5 كودك به يك پدر نان نمي دهند!"

راوي:اين كه چيزي نيست همسايمون وانت خريده.

خانم نظري:"چشات روشن ايشاا... با اون كار هم پيدا مي كنه هاااا؟..."

 

* * *

راوي:همسايمون كه وانت داشت مرد،ماشينشو نمي خري؟

 

* * *

راوي:عزيز ماشين رو نخريدي دزد برد.

 

* * *

راوي:آقا دزد ماشين همسايمون پيدا شد!

حسن سلطاني:"به درك كه گم شده بود! به درك كه پيدا شد!"

 

* * *

راوي:تو كوچه مامور اومده بود،مي گفت:يارو دزد زده با وانت همسايمون يكي رو كشته.

ناخودآگاه راوي:"تو الان كدوم كوچه اي؟ "

راوي:- من تو قطار تهرانم.به خاطر اون قتل،وانت همسايمون محكوم به اعدام شده!

حسن سلطاني:"اگر خدا همه ي چيزهايي كه مي خواهي به تو مي داد،آنها را كجا جا مي دادي؟... "

راوي:پشت وانت همسايمون!

 

* * *

راوي:دوست خوبم،خانواده مقتول وانت رو بخشيد ولي ديه مي خواد،پول داري؟

حسن سلطاني:"دوست عوضي من اين كارو مي سپرم به خودت!"

راوي:دستت درد نكنه! وانت رو فروختيم پول ديه جور شد...

 

* * *

راوي:بدبخت شدم پسر،زنگ بزن 110،خريدار وانت هرچي خدا بهم داده بود پشت وانت برد...

 

* * *

راوي:دوست خوبم تو هم جزء چيزهايي هستي كه خدا بهم داد و حالا پشت وانتي،خواهشن بگو كجايي؟!

 

پرویز: توی کشتارگاه........ 

 

حسن سلطانی: منو فروختنم به یه مدرسه٬ از دست این بچه های تخم جن!

 

راوی: خواهش می کنم دستم نندازید! ما یه وانت بیشتر نداشتیم٬ نکنه وانت حامله بوده و ما نمی دونستیم!

از دست این دزد بی شرف!!! می کشمش!!!!

 

.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:29  توسط ابوالفضل نظری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آینده از آن شماست چرا که...
رویاهای شما آینده را می سازد.

گاهی تصمیم می گیریم خودمان را بشناسانیم
در مورد من حقیقت این است
گفتند:" خواجه عاشق آن باغبان شده است
او را به باغها جو، یا بر کنار جو "

ماه تولدم امید روییدن است و ماه مرگم رویای رسیدن
دنیا را در کودکی تجربه کرده ام
و زنده گی ام را قاطی مرگ
هنوز اما تجربه می کنم

پیوندهای روزانه
مجموعه شعر هنوز 5شنبه است در کتابخانه الکترونیکی وازنا
رضا قاسمی در وازنا
ابوالفضل نظری در وازنا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
نقد
مقاله
ترجمه
حرفٍ حرف
پیوندها
تيراژه هاي كوهستان
آی نا(فاطمه سلیمانی)
انجمن مجازی(نقد شعر)
مانی ها(صدای ادبیات غیر رسمی ایران)
سایت تخصصی شعر وازنا
سایت کتاب سخن
سایت پندار
دیباچه(سایت داستان و...)
داستان کوتاه انگلیسی
بنیاد صادق هدایت
سایت دوات _ رضا قاسمی
سید علی صالحی
ناصر صفاريان
سایت ادبی قابیل
سایت ادبی آتی بان
سایت ادبی جن و پری
مجله ی خانه ی داستان
انجمن ادبی اشراق
مهدی جلیل خانی
حامد رحمتی
رادیکال
سعید توکلی
انجمن فروغ فرخزاد
شهرام میرزائی
رضا مهرعلیان
آزاده بشارتی
حسن روشان
صبا نخجوان
محمدعلی خامه پرست
رضا هدایت
سایت رسمی احمد شاملو
مجله عصر آدينه
مهاجر رمضاني
سایت رزا جمالی
بهمن و مهناز نمازی
فاضل نظری
سایت کلوب دات کام
آی ناا(امید رویا)
پیمان دانلود
غلامرضا طريقي
محمدحسين صادقي
مريم تاراسي
شهلا اصانلو
كريم بيگدلي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان