|
|
|
|
|
در خيابان به راه مي افتي ، رگ پاهات عجيب مي گيرند خسته اي چشمهات مي گريد ، كفشهايت بهانه مي گيرند
خط كشي هاي اين خيابان هم،سطر بي مصرفي است، عابرها- مثل گنجشكهاي تير چراغ ، روي خطهاي صاف مي ميرند
زیر پای جنازه هایی که، پیش کسوت ترند خوابیدی ـ در يكي در ميان آمدو شد، مرده ها تو ي خاك در گيرند
شهر خالي است ، كوچه از بادي ،كه خودش ابتداي ويراني است پرشده ، سايه ها كه منتظرند ، قصه هايي كه سر نمي گيرند....
عابراني كه منتظر مانديد ! برف دي ما...هنوز مي بارد خاك اين خواهر تني انگار ، از من و اين جنازه ها سيرند
مي رسي چشمهام يخ زده اند ، من دوباره برات مي خندم دست بردار گریه های تو ،خاطرات تو دست و پا گیرند
شعر دوم
حرفهايم تكان نمي خورند ... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:35 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||