![]() |
![]() |
|
| حرفٍ حرف و ... |
|
توئي كه مي خوني مي دوني اهليم كردي؟!
نمی ترسم از اینکه اهلی شدم، می ترسم از اینکه دروغ باشه و تموم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:17 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
و الشمس و الضحها...
با یک بغل مثنوی و یک سینه ماهی قرمز رفتی، و با هر چه داشتی ماندی.
برگشتن بدون شمس دشوار است نه خودت را پیدا کردی نه شمس را همه ی وجودت شمس شد
بی تردید می نویسم که شمس را از دست ندهم نه تلاش می کنم برای کلمات نه سعی می کنم پنهان کنم عشق را از چشمهای غمگینم برمی گردی و برگشتن خیال رفتن دوباره ای را می آفریند و تو از شمس شمس شمس شمس...
جوانه رو به شکوفه می پیچد در سماع پیچکی اش و خودت را نمی بینی چگونه از بهار بالا رفته ای تا خورشید جایی که از عشق حرف می زنی یعنی کسی فاصله نیست عشق را بر پله های بی برگشت تصور می کنی کودکی بادستانش در دست تولد و مرگ تلاش می کنی برگردی به اول سفر جایی که از خودت جدا شده ای تا به خودت برسی
کلمات کلمات کلمات شما را از آفتاب جدا می کنم بی مقدمه حرف از ... چیزی نیستم غیر از تو که تمام فکرم را تسخیر کرده ای و چاره ی من تویی بی آنکه با من باشی باید از تو بنویسم جوابم را از شمس می گیرم جوانه ای که از قلبم بیرون می زند و تو در گریه هایم خواهی دید مرگ به سراغم آمده است و دیر یا زود می گویم: خداحافظ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:17 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
گاهی وقتها نیازی نیست فکر کنی و بنویسی
کافیه فقط علاقه داشته باشی به هرچیزی که فکر می کنی قشنگه مثل بچه ها که قهر می کنن باهات مثل بزرگترها که جرات آشتی ندارند همین که دارم می نویسم یعنی عاشق اینم که از تو بشنوم از تو که درون هر درخت جوانه ای هستی
وقتی می خوای راهیه جایی بشی با یک هدف بزرگ نه برای خودت بلکه به خاطر اونی که فکر می کنی خودتی یا اصلن نمی تونی بدون این که بهش فکر کنی ... می ری تا باور کنی می شه چیزهایی که امکان ندارند رو ممکن کنی
دستهات را به هرسمتی بلند کنی بهار که بیاد جوونه هایی سر انگشتهات سبز می شه کافیه بخوای به سمت آفتاب بگیری و بخوای بگیریش تو سفر هرچیزی اتفاق می افته می تونی اینجوری بنویسی جوری که دیدی و می خواستی ببینی: از شب حرکت مسافر جاده را ندیده بود و مدام به ستاره ها نزدیک می شد انگار جنازه ای از درونش می گفت: این آخرین ستاره ای ست که قبل از مرگ دیده ام!
مسافر قبل از برداشتن آخرین ستاره کوله پشتی اش را باز کرد و دید: تمام تاریکی پیش خودش بوده است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:13 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آینده از آن شماست چرا که...
رویاهای شما آینده را می سازد. گاهی تصمیم می گیریم خودمان را بشناسانیم در مورد من حقیقت این است گفتند:" خواجه عاشق آن باغبان شده است او را به باغها جو، یا بر کنار جو " ماه تولدم امید روییدن است و ماه مرگم رویای رسیدن دنیا را در کودکی تجربه کرده ام و زنده گی ام را قاطی مرگ هنوز اما تجربه می کنم |
| پیوندهای روزانه |
|
مجموعه شعر هنوز 5شنبه است در کتابخانه الکترونیکی وازنا رضا قاسمی در وازنا ابوالفضل نظری در وازنا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان نقد مقاله ترجمه حرفٍ حرف |
|
RSS
|