![]() |
![]() |
|
| حرفٍ حرف و ... |
|
«حسین اگر جهان به روایت تو بود منزوی نبود عشق بود» از کجا بگویم؟! حسین منزوی دیگر نیست و کسانی که نیستند جایشان خالی ست.طبق معمول یا اصلن نه...این بار هم قرار است به یاد بیاوریم تمام بزرگی ها را،آخر عادت کرده ایم چیزهایی را که نیستند بزرگ تصور کنیم می دانید؟!نمی بینیمشان و گمان می کنیم: وه چه بزرگ!!! اما بزرگ داشتی که داشتیم برای کسی بود که بزرگی اش را با عشق می سنجیم، حالا شما بگوئید در یک سالن به این کوچکی جا می شود؟! که فقط بتوانی پشت پیراهن حاضران را ببینی و صدایی که بیشتر به پچ پچه می ماند تا صدای مجری ... از این گذشته ما که چیزی ندیدیم (آخر بیرون سالن بودیم با صدا...)حرف هایی درباره حسین منزوی می توان شنید حرف هایی که مادرها و مادر بزرگ هایمان هم پشت سر مرده ها می زنند اما آیا ارزش حسین منزوی به اندازه ی همین خاطراتی است که تعریف کردند یا حسین منزوی، منزوی شد به خاطر شعرش(آنقدر منزوی که فقط اتاق اش او را شناخت). ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کار در بزرگ داشت چنین شخصی درست خواندن شعرهایش بود؛طوری که در سالن به آن شلوغی مجری،توانائی های شاعر را با خوانش اشتباه و تپق به زیر سوال می برد و... اما بعد از بزرگ داشت: خب! چه چیزی عاید ادبیات شهرمان شد؟! توانستیم حسین منزوی را بشناسیم و بشناسانیم،لااقل مزارش را؟!(خودش را که هیچ وقت نشناختیم و نقدی درباره شعرش ندیدیم)، محمدعلی بهمنی می آید و می رود فقط با یک خاطره،اما آیا این خاطره شاعر غزل سرایی را به ما شناساند، که یک عمر منزوی بود،یا فقط فهمیدیم محمدعلی بهمنی دوست او بوده است؟! به نظر می رسد ما هنوز معنای بزرگ داشت را نفهمیدیم و گمان می کنیم بزرگ داشت یعنی شخص مورد نظر را با یک چهره معصوم و دوست داشتنی بیاوریم داخل سالن و بگوییم:به به! عجب شاعر بزرگی!، در حالی که نیاز ادبیات ما قد و قامت شاعر نیست همچون معشوقه های شعر، بلکه شعر است و نقد و بررسی شعر. اگر میزگردی تشکیل می دادند و آثار منزوی را تجزیه-تحلیل می کردند،چند مرده حلاج بودنشان بیشتر از خودنمائی شان به چشم می آمد و لااقل اگر قرار بود جایی از کارهای حسین منزوی به عنوان غزل سرای بزرگ یاد کنیم مباحثی که در این بزرگ داشت می شنیدیم دلیل خوبی می شد، اما حالا اگر به شما که می خواهید درباره او بدانید بگویم:حسین منزوی فلان جا با فلان کس چای خورده به من نمی خندید؟! پس بهتر است قبل از شما من به این بزرگ داشت بخندم و هیچ وقت خاطره ای از شاعر برای شما تعریف نکنم- حداقل قبل از اینکه شعرش را به شما معرفی کنم-... به چه کسی بگویم؟! که عشق نیاز به گفتن ندارد... و دلی نیست که بشنود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
زن در میان مه با موهای پراکنده اش می رقصد زمین اگر در قلب او باشد جنگل ها را به تپش می رویاند گلها را پرپر می کند و موهای پراکنده را...
آه! افسوس من از خورشید پرم و قبل از آخرین قطرات طلوع خواهم کرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:25 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
شایسته بود ستایش آن بانو
که عشق را در آغوش دیگران می جست و در آغوش خود یافت ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:36 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آینده از آن شماست چرا که...
رویاهای شما آینده را می سازد. گاهی تصمیم می گیریم خودمان را بشناسانیم در مورد من حقیقت این است گفتند:" خواجه عاشق آن باغبان شده است او را به باغها جو، یا بر کنار جو " ماه تولدم امید روییدن است و ماه مرگم رویای رسیدن دنیا را در کودکی تجربه کرده ام و زنده گی ام را قاطی مرگ هنوز اما تجربه می کنم |
| پیوندهای روزانه |
|
مجموعه شعر هنوز 5شنبه است در کتابخانه الکترونیکی وازنا رضا قاسمی در وازنا ابوالفضل نظری در وازنا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان نقد مقاله ترجمه حرفٍ حرف |
|
RSS
|