|
|
|
|
|
رفتنی می رود - کمی دلتنگ - مانده ام تا بگویم از دل سنگ: قلب او خانه از غم داشت عاشقی چون مرا کم داشت آمدم دست در دستش با تمام وجود دل بستش لحظه هامان به شب می رفت عشقمان لب به لب می رفت قلبمان از ستاره ها روشن شب برای ستاره پیراهن بازی دگمه های شب با دست روز می آمد و دگمه را می بست روزها رفت و شب برگشت شب گذشت و به روزها پیوست تا که او خانه را گم کرد عشق را در دهان مردم کرد...
حرف از رفتن است انگار دست از این حرفها بردار
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:4 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
Dreams Hold fast to dreams For if dreams die Life is a broken – winged bird That can not fly Hold fast to dreams For when dreams go Life is a barren field Frazen with snow. "L.Hughes" «رویاها» رویاهایت را محکم بچسب اگر بمیرند زندگی پرنده ی بال شکسته ای را می ماند که توان پرواز ندارد رویاهایت را محکم بچسب زمان رفتنشان می رسد و زندگی ، مزرعه ای خشک خواهد بود یخ زده از برف The rag doll to the headless child I love you With my linen heart You can not know how these Rigid , lumpy arms Shudder in your grasp Or what Tears dom up against These blue eye – smudges at Your capriciousness At night I watch you sleep You , ll never know How I trust my face Into the stream Of your warm breath And how Love – words choke me behind This sewn –up mouth "David Harsent" حرفهای عروسکی کهنه با بچه ی بی محبت با قلب پارچه ای ام دوستت دارم و تو این را نمی دانی بازوهای ظریف ام را فشار می دهی و نمی دانی چگونه در دستهایت می لرزند آیا نمی بینی اشکهایم را، که در می آوری و روی آرایش چشمهای آبی ام پایین می آیند به خاطر بچه بازی هایت !؟ شب ها وقتی خوابی تماشایت می کنم و هرگز نمی بینی چگونه صورتم به گرمی نفس هایت اعتماد می کند و چگونه کلمات عاشقانه پشت دهان دوخته ام خفه ام می کند . In this city In this city , perhaps a street In this street , perhaps a house In this house , perhaps a room And in this room a woman sitting Sitting in the darkness , sitting and crying For some one who has just gone through the door And who has just switched off the light Forgetting she was there "Alan Brownjohn" در این شهر در شهر، خیابانی است در خیابان، خانه ای در خانه، اتاقی و در اتاق، زنی نشسته است در تاریکی و گریه می کند برای او که از در بیرون رفته است چراغ ها را خاموش کرده و فراموش کرده است زنی را که در تاریکی می ماند ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:27 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||
|
|
|
|
|
مردم استان زنجان مثل سایر استانهای کشور آداب و رسومی خاص و ویژه دارند،یکی از رسمهای زیبایی که مردم زنجان در ایام خشکسالی دارند مراسم طلب باران است که بیشتر در روستاها انجام می گیرد. این مراسم بدین شکل است که عروسکی بزرگ به اسم«کوسه گلین» و عروسکهای کوچکی به نام «چمچه بالیخ» درست می کنند. و در یکی از روزهای بهاری که کشاورزان بیشتر به باران احتیاج دارند انجام می گیرد؛مردم در میدان روستا جمع می شوند،عروسک کوسه گلین را پیرزن باتقوا و با ایمان در دستش می گیرد و به طرف آسمان می برد و می گوید: کوسه گلین نه ایستر (عروس بزرگ«کوسه عروس» چی می خواد) ا...دان یاقیش ایستر (از خدا بارون می خواد) ا... بیزَ یاقیش وِر (خدا به ما بارون بده) بوغدالارمز سو ایستر (گندم هامون آب می خواد) سپس چمچه بالیخ که عروسکهای کوچکی هستند بچه ها در دست می گیرند و بعد از عروسک کوسه گلین به طرف آسمان می برند و شروع به خواندن چمچه بالیخ نی ایستر (ماهی کوچیک چی می خواد) ا...دان یاقیش ایستر (از خدا بارون می خواد) دوداخلار چادیپ (لباشو ببین خشک شده) بیرج قاشیق سو ایستر (نوک یه قاشق آب می خواد) و مردم به همراه عروسکها با شعرهایی که بیشتر حال و هوای طلب باران دارند می خوانند و به طرف مسجد روستا می روند، در حیاط مسجد که همه رو به درگاه خداوند می ایستند و دو رکعت نماز طلب باران می خوانند.سپس آش نذری که قبلا آماده کرده بودند بین مردم پخش می کنند. در پایان مراسم هر کدام از عروسکها را لای شاخه درختها می گذارند تا باران بیاید و آنها را خیس کند. در واقع کوسه گلین نمادی از ماهی بزرگ و چمچه بالیخ نمادی از ماهی کوچک است.(ما آدمها مثل ماهی های بزرگ و کوچک هستیم که احتیاج به آب داریم.) -این مراسم بیشتر درشهرستان ایجرود این استان انجام می شود. تنظیم کننده: فاطمه نظری
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:25 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||