![]() |
![]() |
|
| حرفٍ حرف و ... |
|
نشسته بود و در حالي كه دستش را به داخل يقه ي باز پيراهنش برده و به موهاي سينه اش مي كشيد به يك سوسك سياه و براقي كه با احتياط از جِرز ديوار مي گذشت نگاه مي كرد. ماده سوسك كه نيم تنه اش پهن شده بود در ميان آجرهاي قديمي دنبال جاي امني براي بيرون آوردن تخمهايش مي گشت. دستش را از داخل يقه اش بيرون آورد و ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:53 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
دوست هاش يكي يكي بيرون مي رفتند. - خدا بيامرزه... آخرين غمتون باشه... . سرش را بالا و پايين تكان مي داد. آدم ها كه از روبروش رد مي شدند، سايه مي انداختند روش. دوست داشت يكي همين طور ثابت بايستد روبروش تا شايد از شر اين آفتاب لعنتي... سعي كرد لرزش صورتش را ثابت نگه دارد. به برادرش نگاه كرد. هنوز شبيه مادرشان بود. سرش را پايين انداخت. جوراب پاي راستش سوراخ بود. آن يكي پاش را گذاشت روي سوراخ. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:50 توسط ابوالفضل نظری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آینده از آن شماست چرا که...
رویاهای شما آینده را می سازد. گاهی تصمیم می گیریم خودمان را بشناسانیم در مورد من حقیقت این است گفتند:" خواجه عاشق آن باغبان شده است او را به باغها جو، یا بر کنار جو " ماه تولدم امید روییدن است و ماه مرگم رویای رسیدن دنیا را در کودکی تجربه کرده ام و زنده گی ام را قاطی مرگ هنوز اما تجربه می کنم |
| پیوندهای روزانه |
|
مجموعه شعر هنوز 5شنبه است در کتابخانه الکترونیکی وازنا رضا قاسمی در وازنا ابوالفضل نظری در وازنا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان نقد مقاله ترجمه حرفٍ حرف |
|
RSS
|