تبليغاتX
KARIZ
حرفِ حرف

نشسته بود و در حالي كه دستش را به داخل يقه ي باز پيراهنش برده و به موهاي سينه اش مي كشيد به يك سوسك سياه و براقي كه با احتياط از جِرز ديوار مي گذشت نگاه مي كرد. ماده سوسك كه نيم تنه اش پهن شده بود در ميان آجرهاي قديمي دنبال جاي امني براي بيرون آوردن تخمهايش مي گشت. دستش را از داخل يقه اش بيرون آورد و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:53  توسط ابوالفضل نظری  | 

دوست هاش يكي يكي بيرون مي رفتند.

- خدا بيامرزه... آخرين غمتون باشه... .

سرش را بالا و پايين تكان مي داد. آدم ها كه از روبروش رد مي شدند، سايه مي انداختند روش. دوست داشت يكي همين طور ثابت بايستد روبروش تا شايد از شر اين آفتاب لعنتي... سعي كرد لرزش صورتش را ثابت نگه دارد. به برادرش نگاه كرد. هنوز شبيه مادرشان بود. سرش را پايين انداخت. جوراب پاي راستش سوراخ بود. آن يكي پاش را گذاشت روي سوراخ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 14:50  توسط ابوالفضل نظری  |