تبليغاتX
KARIZ
حرفِ حرف
اول سلام به مداد عزیز

بعدن سلام به کلمه

آخر سلام مخاطب

چرا فکر می کنید آخر همیشه دیر است؟

ن و القلم...

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود...

از مداد عزیز معذرت می خواهم که چند وقت است مشغول برنامه نویسی شده ام و از نوشتن غافل

اما قول می دهم

به زودی در این محل یک مقاله ادبی نصب خواهد شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 18:26  توسط ابوالفضل نظری  | 

 

 

مردم استان زنجان مثل سایر استانهای کشور آداب و رسومی خاص و ویژه دارند،یکی از رسمهای زیبایی که مردم زنجان در ایام خشکسالی دارند مراسم طلب باران است که بیشتر در روستاها انجام می گیرد. این مراسم بدین شکل است که عروسکی بزرگ به اسم«کوسه گلین» و عروسکهای کوچکی به نام «چمچه بالیخ» درست می کنند. و در یکی از روزهای بهاری که کشاورزان بیشتر به باران احتیاج دارند انجام می گیرد؛مردم در میدان روستا جمع می شوند،عروسک کوسه گلین را پیرزن باتقوا و با ایمان در دستش می گیرد و به طرف آسمان می برد و می گوید:

 

کوسه گلین نه ایستر    (عروس بزرگ«کوسه عروس» چی می خواد)

ا...دان یاقیش ایستر      (از خدا بارون می خواد)

ا... بیزَ یاقیش وِر          (خدا به ما بارون بده)

بوغدالارمز سو ایستر     (گندم هامون آب می خواد)

 

سپس چمچه بالیخ که عروسکهای کوچکی هستند بچه ها در دست می گیرند و بعد از عروسک کوسه گلین به طرف آسمان می برند و شروع به خواندن

 

چمچه بالیخ نی ایستر   (ماهی کوچیک چی می خواد)

ا...دان یاقیش ایستر      (از خدا بارون می خواد)

دوداخلار چادیپ          (لباشو ببین خشک شده)

بیرج قاشیق سو ایستر    (نوک یه قاشق آب می خواد)

 

و مردم به همراه عروسکها با شعرهایی که بیشتر حال و هوای طلب باران دارند می خوانند و به طرف مسجد روستا می روند، در حیاط مسجد که همه رو به درگاه خداوند می ایستند و دو رکعت نماز طلب باران می خوانند.سپس آش نذری که قبلا آماده کرده بودند بین مردم پخش می کنند. در پایان مراسم هر کدام از عروسکها را لای شاخه درختها می گذارند تا باران بیاید و آنها را خیس کند.

در واقع کوسه گلین نمادی از ماهی بزرگ و چمچه بالیخ نمادی از ماهی کوچک است.(ما آدمها مثل ماهی های بزرگ و کوچک هستیم که احتیاج به آب داریم.)

 

-این مراسم بیشتر درشهرستان ایجرود این استان انجام می شود.

 

تنظیم کننده: فاطمه نظری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:25  توسط ابوالفضل نظری  | 

 

 

«حسین

اگر جهان به روایت تو بود

منزوی نبود

عشق بود»

 

از کجا بگویم؟! حسین منزوی دیگر نیست و کسانی که نیستند جایشان خالی ست.طبق معمول یا اصلن نه...این بار هم قرار است به یاد بیاوریم تمام بزرگی ها را،آخر عادت کرده ایم چیزهایی را که نیستند بزرگ تصور کنیم می دانید؟!نمی بینیمشان و گمان می کنیم: وه چه بزرگ!!!

 

اما بزرگ داشتی که داشتیم برای کسی بود که بزرگی اش را با عشق می سنجیم، حالا شما بگوئید در یک سالن به این کوچکی جا می شود؟!

که فقط بتوانی پشت پیراهن حاضران را ببینی و صدایی که بیشتر به پچ پچه می ماند تا صدای مجری ... از این گذشته ما که چیزی ندیدیم (آخر بیرون سالن بودیم با صدا...)حرف هایی درباره حسین منزوی می توان شنید حرف هایی که مادرها و مادر بزرگ هایمان هم پشت سر مرده ها می زنند اما آیا ارزش حسین منزوی به اندازه ی همین خاطراتی است که تعریف کردند یا حسین منزوی، منزوی شد به خاطر شعرش(آنقدر منزوی که فقط اتاق اش او را شناخت). ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کار در بزرگ داشت چنین شخصی درست خواندن شعرهایش بود؛طوری که در سالن به آن شلوغی مجری،توانائی های شاعر را با خوانش اشتباه و تپق به زیر سوال می برد و...

 

اما بعد از بزرگ داشت:

 

خب! چه چیزی عاید ادبیات شهرمان شد؟! توانستیم حسین منزوی را بشناسیم و بشناسانیم،لااقل مزارش را؟!(خودش را که هیچ وقت نشناختیم و نقدی درباره شعرش ندیدیم)، محمدعلی بهمنی می آید و می رود فقط با یک خاطره،اما آیا این خاطره شاعر غزل سرایی را به ما شناساند، که یک عمر منزوی بود،یا فقط فهمیدیم محمدعلی بهمنی دوست او بوده است؟!

به نظر می رسد ما هنوز معنای بزرگ داشت را نفهمیدیم و گمان می کنیم بزرگ داشت یعنی شخص مورد نظر را با یک چهره معصوم و دوست داشتنی بیاوریم داخل سالن و بگوییم:به به! عجب شاعر بزرگی!، در حالی که نیاز ادبیات ما قد و قامت شاعر نیست همچون معشوقه های شعر، بلکه شعر است و نقد و بررسی شعر. اگر میزگردی تشکیل می دادند و آثار منزوی را تجزیه-تحلیل می کردند،چند مرده حلاج بودنشان بیشتر از خودنمائی شان به چشم می آمد و لااقل اگر قرار بود جایی از کارهای حسین منزوی به عنوان غزل سرای بزرگ یاد کنیم مباحثی که در این بزرگ داشت می شنیدیم دلیل خوبی می شد، اما حالا اگر به شما که می خواهید درباره او بدانید بگویم:حسین منزوی فلان جا با فلان کس چای خورده به من نمی خندید؟! پس بهتر است قبل از شما من به این بزرگ داشت بخندم و هیچ وقت خاطره ای از شاعر برای شما تعریف نکنم- حداقل قبل از اینکه شعرش را به شما معرفی کنم-...

 

به چه کسی بگویم؟! که عشق نیاز به گفتن ندارد... و دلی نیست که بشنود...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط ابوالفضل نظری  | 

 

29

 

 

«سخن را نیوشنده باید نخست

گهـر بی خریـدار نایـد درسـت »*

 

فراخوان های زیادی داده شده، تمدید گشته. جشنواره هایی نزدیک برگزاری است. یک سری انتخابات در راه است. عده ای حرفهایی می زنند و تلاش می کنند انتخاب شوند.عده ای حرفهایی می شنوند و تلاششان بر این است که انتخاب کنند.و من اصلن فکر نمی کنم یک نفر برای چند نفر دیگر تصمیم می گیرد، قول می دهد،و...  مثل شاخه های بزرگ و سنگین که برای شاخه های دیگر تصمیم به مرگ می گیرند، می میرند.

لابد با خودتان می گویید:«خب که چه؟!»

 

بدون اینکه جواب شما را بدهم، نقد را این طور مطرح می کنم:

برای چندمین بار تصمیم می گیرم در یک انجمن ادبی، شعر یا داستانی را به قعر ببرم!(البته جسارت نکرده باشم، ما را چه به این کارها!) شروع می کنم به عنوان شهید اول(شروع به نقد، آن هم به شکلی که در نشستها و محافل ما جا افتاده یعنی بدون هیچ نقشه ای، پا روی میدان مین گذاشتن) انگشت روی نقاط ضعف اثر می گذارم، شاعر نتوانسته... نویسنده توجه نکرده... از تصاویر کمک می گیرم و یک سری تصاویر و اندیشه های مبهم ارائه می دهم که کوچکترین عنصر موثر در اثر به شمار می روند. بحث ایجاد می شود. جنجال...

حالا دیگر موفق شده ام با نظرات متناقص بقیه را نیز به این سمت هدایت کنم؛ بحث به حاشیه کشیده می شود وقتی متن در سکو قرار دارد یا می تواند قرار بگیرد اگر...؛ عکس این قضیه نیز صادق است.

اینها را گفتم تا بگویم نقد و خصوصن مخاطب چه اندازه به شناساندن یک اثر و تفکر، و یا نابود کردن آن کمک می کند.

اگر حرکت اول نقطه قوت اثر را نشانه می گرفت...

اما خب این ضعفی است که نقد(اگر بشود اسمش را نقد گذاشت، وقتی فکری از خودش ندارد) و زندگی(این را نیز اگر بتوانیم از گذران وقت تفکیک کرد) ما را در بر گرفته. بدون هیچ توجهی، دنباله روی کسی هستیم که پرچم را در دست گرفته باشد، دنباله روی پرچم؛ در حالی که این ما هستیم که قله را فتح می کنیم نه پرچم...

لابد با خودتان می گویید:«خب که چه؟!»

 

«فهم سخن چون نکند مستمع

قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار

     تا بزند مرد سخنگوی گوی »**

 

 

* نظامی

** سعدی

                                                                                                ۸/بهمن/۱۳۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:19  توسط ابوالفضل نظری  | 

از اين كه تلاش مي كنم درست بنويسم

درست فكر كنم

به ت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:21  توسط ابوالفضل نظری  | 

 

بـبازخوانی یک پرونده به بهانه ی پنجمین جشنواره ی شعر و قصه ی استان زنجان

 

 

 

انگار هیچ وقت نخواسته ایم قصه عوض شود، همیشه نوشدارو بعد از مرگ سهراب بوده ایم. اما این بار قضیه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 13:33  توسط ابوالفضل نظری  |