تبليغاتX
KARIZ
حرفِ حرف
 

تو فکر کن که نیستم

ستاره ای که می رود از آسمان

و جای خالی اش همیشه ناگهان...

تو فکر کن که نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:15  توسط ابوالفضل نظری  | 

توئي كه مي خوني مي دوني اهليم كردي؟!

نمی ترسم از اینکه اهلی شدم، می ترسم از اینکه دروغ باشه

همونی که فکر می کنی گل سرخ توئه نیست!
دیوانه کننده است اگه یک لحظه هم نتونی بدون فکر گلت باشی و بدونی هیچ وقت راه برگشتی نداری به اون سیاره کوچیک
هیچوقت هیچوقت
و اونوقت بغض ازت جدا نمی شه
به ابرها نمی رسه
و تو فقط تحمل می کنی
از همه چی می گذری تا با فکر اونی که اهلیت کرده و از اول هم مال تو نبوده و نمی... خودتو تموم کنی
و تموم می شی

و تموم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:17  توسط ابوالفضل نظری  | 

و الشمس و الضحها...

 

با یک بغل مثنوی و یک سینه ماهی قرمز رفتی، و با هر چه داشتی ماندی.

 

برگشتن بدون شمس دشوار است

نه خودت را پیدا کردی نه شمس را

همه ی وجودت شمس شد

 

بی تردید می نویسم که شمس را از دست ندهم

نه تلاش می کنم برای کلمات نه سعی می کنم پنهان کنم عشق را از چشمهای غمگینم

برمی گردی و برگشتن خیال رفتن دوباره ای را می آفریند

و تو از شمس شمس شمس شمس...

 

جوانه رو به شکوفه می پیچد در سماع پیچکی اش

و خودت را نمی بینی چگونه از بهار بالا رفته ای تا خورشید

جایی که از عشق حرف می زنی یعنی کسی فاصله نیست

عشق را بر پله های بی برگشت تصور می کنی

کودکی بادستانش در دست تولد و مرگ

تلاش می کنی برگردی به اول سفر جایی که از خودت جدا شده ای تا به خودت برسی

 

کلمات کلمات کلمات

شما را از آفتاب جدا می کنم

بی مقدمه حرف از ...

چیزی نیستم غیر از تو که تمام فکرم را تسخیر کرده ای

و چاره ی من تویی بی آنکه با من باشی

باید از تو بنویسم

جوابم را از شمس می گیرم

جوانه ای که از قلبم بیرون می زند

و تو در گریه هایم خواهی دید

مرگ به سراغم آمده است

و دیر یا زود می گویم:

خداحافظ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:17  توسط ابوالفضل نظری  | 

گاهی وقتها نیازی نیست فکر کنی و بنویسی

کافیه فقط علاقه داشته باشی به هرچیزی که فکر می کنی قشنگه

مثل بچه ها که قهر می کنن باهات

مثل بزرگترها که جرات آشتی ندارند

همین که دارم می نویسم یعنی عاشق اینم که از تو بشنوم

از تو که درون هر درخت جوانه ای هستی

 

وقتی می خوای راهیه جایی بشی با یک هدف بزرگ نه برای خودت

بلکه به خاطر اونی که فکر می کنی خودتی یا اصلن نمی تونی بدون این که بهش فکر کنی ...

می ری تا باور کنی می شه چیزهایی که امکان ندارند رو ممکن کنی

 

دستهات را به هرسمتی بلند کنی بهار که بیاد جوونه هایی سر انگشتهات سبز می شه

کافیه بخوای به سمت آفتاب بگیری و بخوای بگیریش

تو سفر هرچیزی اتفاق می افته

می تونی اینجوری بنویسی جوری که دیدی و می خواستی ببینی:

از شب حرکت

مسافر جاده را ندیده بود

و مدام به ستاره ها نزدیک می شد

انگار جنازه ای از درونش می گفت:

این آخرین ستاره ای ست که قبل از مرگ دیده ام!

 

مسافر قبل از برداشتن آخرین ستاره

کوله پشتی اش را باز کرد

و دید: تمام تاریکی پیش خودش بوده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:13  توسط ابوالفضل نظری  | 

  

-          من فكر مي كنم به كسي اعتقاد دارم كه در من فكر مي كند.

-          تجربه براي ايجاد تجربه است.

-          من در لحظه اي كه زخمي هستم وجود ندارم، بلكه لحظه اي كه احساس درد مي كنم وجود دارم.

-    عشق مثل درد زخمي ست كه اگر بي حس اش كني، آن زخم را  فراموش خواهي كرد، و روزي مي بيني مرده اي.

-    هيچ چيز تكراري در جهان وجود ندارد. همه چيز يگانه و تنهاست، مثل خداوند. هيچ درختي با درختي ديگر يكسان نيست، اما درخت بيش از يكي ست، درست برخلاف خداوند.

-    اگر خداوند را فكر بدانيم كه هر كاري مي تواند انجام دهد، و اگر خداوند نه علت داشته/باشد نه معلول... پس انسان باعث توليد فكر نيست، بلكه اين فكر است كه انسان را به جلو حركت مي دهد، و تمام يافته ها و ساخته هايي كه به انسان نسبت مي دهيم توسط خداوند به وجود آمده است و مي آيد.

-          من از تازه كارها بيشتر يادگرفته ام.

-          روياهاي شما آينده را مي سازد.

 

                                                                  امیدرویا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:20  توسط ابوالفضل نظری  | 

نویسندگان این مطلب: ابوالفضل نظری ـ فاطمه سلیمانی ـ حسن سلطانی

 

من آن لغت تنها هرگز نتوانم بود

آنجا که تویی آنجا هرگز نتوانم بود

من جانم و من جانم، در جان تو پنهانم

پنهانِ توام پیدا هرگز نتوانم بود.

 

خوابم اگر بیدارم / مستم اگر هوشیارم

هستم اگر نیستم / من نه منم، کیستم؟!

 

تمام چیزهایی که فکر می کنیم و می بینیم، حقیقت است اما واقعیت ندارد.

 

زنده گی همان خواهد بود که آرزو می کنیم.

 

بهانه برای این است که فرصت پیدا کنی. و فرصت برای آن که حرف خودت را بزنی.

 

سلام بر توی خالی، سلام بر توی پر

سلام بر تو پسر! این منم «کلهر»!

 

در زنده گی زخم هایی هست که من احساس می کنم!

.

.

.

من از درد ناراحت نیستم، من ناراحت اینم که نتوانم به درد فکر کنم.

 

من در گشودم خانه را، بر مو زدم من شانه را

تا تو رسیدی جان من! در پیله شد پروانه را

 

از صبح پنجره ها را گشوده ام

سهم شبانه ی تو از تو بوده ام

 

فیلم «شهر تاریک» اگر اشتباه نکنم ببین.«1984 جورج اورول» عاشق تاریکی ام. بدون زمان می میرم. و این ارتباطی به 1984 ندارد. اما من به دنیا مربوطم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:0  توسط ابوالفضل نظری  | 

 

ما همه مخاطبيم.مخاطب مي نويسد قبل از اينكه بخواند.و مي خواند قبل از اينكه بنويسد.

 

براي تغيير و تكميل "مخاطب سخن گو"مي توانيد بعد از نوشتن يكي از سطرهاي فعلي در داخل " "،سطر مورد نظري كه مي خواهيد بعد از آن سطر نوشته شود را بنويسيد(مثلن:"همسايمون كه وانت داشت مرد،ماشينشو نمي خري؟"چرا مي خرم،چند؟").و به صورت كامنت در "نظر بدهيد" همين مطلب؛يا به صورت Emailبه آدرس omidroya@gmail.com (در موضوع بنويسيد:مخاطب سخن گو)؛و يا به شكل پيام كوتاه(SMS) به شماره 09127431859 بفرستيد.‌‌ 

 

 

 

 

 

"مخاطب سخن گو"

 

 

حسن سلطاني(ضرب المثل ليتواني):"يك پدر به 5 كودك نان مي دهد،ولي 5 كودك به يك پدر نان نمي دهند!"

راوي:اين كه چيزي نيست همسايمون وانت خريده.

خانم نظري:"چشات روشن ايشاا... با اون كار هم پيدا مي كنه هاااا؟..."

 

* * *

راوي:همسايمون كه وانت داشت مرد،ماشينشو نمي خري؟

 

* * *

راوي:عزيز ماشين رو نخريدي دزد برد.

 

* * *

راوي:آقا دزد ماشين همسايمون پيدا شد!

حسن سلطاني:"به درك كه گم شده بود! به درك كه پيدا شد!"

 

* * *

راوي:تو كوچه مامور اومده بود،مي گفت:يارو دزد زده با وانت همسايمون يكي رو كشته.

ناخودآگاه راوي:"تو الان كدوم كوچه اي؟ "

راوي:- من تو قطار تهرانم.به خاطر اون قتل،وانت همسايمون محكوم به اعدام شده!

حسن سلطاني:"اگر خدا همه ي چيزهايي كه مي خواهي به تو مي داد،آنها را كجا جا مي دادي؟... "

راوي:پشت وانت همسايمون!

 

* * *

راوي:دوست خوبم،خانواده مقتول وانت رو بخشيد ولي ديه مي خواد،پول داري؟

حسن سلطاني:"دوست عوضي من اين كارو مي سپرم به خودت!"

راوي:دستت درد نكنه! وانت رو فروختيم پول ديه جور شد...

 

* * *

راوي:بدبخت شدم پسر،زنگ بزن 110،خريدار وانت هرچي خدا بهم داده بود پشت وانت برد...

 

* * *

راوي:دوست خوبم تو هم جزء چيزهايي هستي كه خدا بهم داد و حالا پشت وانتي،خواهشن بگو كجايي؟!

 

پرویز: توی کشتارگاه........ 

 

حسن سلطانی: منو فروختنم به یه مدرسه٬ از دست این بچه های تخم جن!

 

راوی: خواهش می کنم دستم نندازید! ما یه وانت بیشتر نداشتیم٬ نکنه وانت حامله بوده و ما نمی دونستیم!

از دست این دزد بی شرف!!! می کشمش!!!!

 

.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:29  توسط ابوالفضل نظری  |