|
|
|
|
|
جنگل را در پاییز دیده ام هزار بار عبور از بین درختانش، نیاز به تابش مستقیم آفتاب دارد که سایه ها را بیش از اندازه غمگین کند - ساکت و طولانی - خشک دور متوقف کنی... و خیره برگردی به روی خش خشی که ایستاده ای.
در میان درختها حرف از حواس می زنیم ـ از لامسه ـ که قلبت را مثل جوانه ای سبز بیرون می آورد از پوستی قهوه ای، تلاشم بر این است که تو را در بیاورم از لباسهایت و آفتاب را در نوازش پوستت شریک کنم.(عبور از تو نیاز به پاییز دارد که سرخ شوی!)
بی وقفه به تو فکر می کنم که ساعت را از عقربه هایش جدا می کنی. روز در نزدیکی های شب است ستاره ها را از فکرم بیرون نکرده ام و درختهای جنگل را که دیشب به خواب دیده بودم دوباره به خواب می بینم
از هر طرفِ کوه که آفتاب را بالا بیاورم اتاق خالی نداریم که صبح را به خوابهای ابدی بفرستم. همیشه از شب می ترسیدم که در گوشه ی اتاق می نشیند، و پاییز را در چشم هایم نمی بیند،
که در آغوش گرفتمت وَ از بین انگشتهایت عبور کردم... عبور کردم...
می بینی؟! دنیا همیشه بعد از مرگ به تو سر می زند و تو جنگل را در پاییز دیده ای هزار بار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:55 توسط ابوالفضل نظری
|
|
||