مردي
كه فاجعه ست همينجاست پيش من
سر برده در شباهت آيينه مثل زن
هم سال سايه بود كه ميرفت تا شبح
با من نه با تو بلكه به آئين يك وطن
ديوانه بود يا كه شباهت كشيدهاند
ديوانه در طراوت ديوارهي بدن
سر كرده بود پيش عقب در جنوب سبز
آبي نبود، آب نبود، آه اگر كه من
از پنجره نگاه شباش را كه ميكشيد
شب روز ميشد آخر سر روز در لجن
وقتي اجاق ثانيه تاريك ميشود
وقتي كه ساعت از خود من ميكشد دهن
وقتي كه حادثه خبري از خودش نداشت
تك تيرها نشانهي رگبار ميزدن
پاشيد روي ثانيه يك صورت سفيد
پاشيد رنگ ساعت از اين صورتي شدن
ميگفت من هميشه همين ام در اين نبرد
تن را براي با تو سپردم به تن به تن.
آینده از آن شماست چرا که...