شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 

"باقی عمرم مانند یک بیابان خالی جلوم دراز شده ."


دیشب بالاخره "بازمانده ی روز" نوشته ی کازوئو ایشی گورو را تمام کردم. داستان،خاطرات آقای استيونز ، سر پيشخدمت يكي از منازل اشرافي انگلستان است كه سال ها با تشريفات زياد امور منزل را اداره مي كرده است . بعد از ساليان زياد اين منزل توسط يك ارباب آمريكايي خريده مي شود و صاحب جديد خانه كه روحيه صميمي تر و شادتري دارد ، آقاي استيونز را به يك مسافرت شش روزه مي فرستد . كتاب در حقيقت گزارشي از اين شش روز است .
زیبایی داستان را شاید بتوان در وهله ی اول روایت زنده و تکنیکال اثر دانست.از ظرافتهای کار ایشی گورو باید کاربرد زمان و استفاده مناسب از جابجاییهای زمانی (فلاش بک و...)را نیز مد نظر قرارداد.فصل بندی های به جا و اثرگذار کتاب یکی از بهترین فصل بندیها و کاربردی ترین فصل بندیهای داستان است.تعلیقی که از این فصل بندی ها و نقطه ی شروع هر فصل ایجاد می شود مخاطب را به لایه های درونی شخصیت استیونز ارجاع می دهد و شما را به خواندن ادامه ی اثر تشویق می کند.
خلق شخصیت استیونز در قالب بازگویی اندیشه ها و نگرش وی می تواند یک نکته ی آموزنده ی دیگر برای اکثر داستان نویسهای ما باشد.شخصیتی که حتا وقتی در صفحات پایانی کتاب نگرش خودش را مورد نقد قرار می دهد، با این حال برای تغییر روش زندگی اش حاضر به تغییر نگرش خود نیست.
نکته ی مهم دیگری که باعث می شود شما را به خواندنش دعوت کنم:شیوه ی پرداختن نویسنده به مسائل اجتماعی و سیاسی است،شما تمام اتفاقات دوره ی جنگ جهانی را با نگاه مستخدمی می بینید که شباهت ناخودآگاهی به سربازان هیتلر و نگرش نازیها دارد؛هرچند در هیچ کجای داستان سعی به دفاع از عقاید خودش نکرده باشد،چرا که حتا نگاهش به زندگی و شغلش (که همه ی هدفش از زندگی شده است) تحت شعاع ارباب و تفکرات وی قرار گرفته است.
و حرفهای زیادی می توان درباره ساختار و... این داستان گفت و نوشت اما نهایتن هیچکدام بهتر از خواندنش نیست.
برچسب ها :

کازوئو ایشی گورو

،

بازمانده ی روز

دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 

بی شک فروغ فرخزاد اصلی ترین شاعری است که به مفهوم درست از تعاریف نیما درباره شعر رسید و راه را برای ادامه ی شعر نو باز کرد.هرچند باید حرف فروغ را درباره ی مجموعه های اسیر و دیوار و عصیان قبول کرد اما شاید همین مجموعه ها را نیز بتوان بعنوان تجربه در رسیدن به زبان تولدی دیگر پذیرفت.باید قبول کرد فروغ فرخزاد توانست با استفاده از درک درست و نگاه مادرانه ی خود به زبان،اصالت و حقیقت موسیقی شعر را به آن برگرداند.فروغ فرخزاد با نگاهی که به زندگی و محیط خود داشت،و با تکیه بر ذهن تصویرمدار خود راهی را که نیما برای اجرای شعر پیشنهاد نموده بود (شعری که باید اجرا شود) در دو مجموعه ی آخر خود عملی کرد.

جهان بینی فروغ به معنای واقعی آن،جهان بینی است! و گستره ی جغرافیایی آن ضمن حفظ فرهنگ بومی خود از لحاظ بافت معنایی و مفاهیم در مرزهای ذهنی یک ایرانی و فارسی زبان محدود نمی شود.

شعرهای فروغ فرخزاد را اگر بخواهیم از نگاه  ساختارگرایانه نیز بررسی کنیم باید در برابر توانایی ذهن سیال و فرم گرای وی سر تعظیم فرود آورد.فروغی که توانسته در بلندترین شعرهای خود، با سیالیت تمام ، فرم و ساختار منسجم معنایی و تصویری را حفظ کند.

«و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک اسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

  

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

 

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

  

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

 

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است...»*

 

*بخشی از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

برچسب ها :

فروغ فرخزاد

پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 
نويسنده: منوچهر اكبرلو

پس از سال ها كار درحوزه تئاتر كودك و نوجوان، هنوز اين سوال برايم مطرح است كه: «مطمئني اين موضوع براي كودكان مناسب است؟»، چه اين كه در بسياري از سالن ها، اجراي نمايشنامه هاي كودك و نوجواني را ديده ام كه بسيار متضاد با آنچه من بر آن اعتقاد دارم بوده اند، اما در نوشتن نمايشنامه براي كودك نبايد تنها به آنچه از دلت برمي آيد توجه كني، بلكه بايد بيش از آن به مقتضيات سن مخاطبان دقت كرد. چه اين كه بارها و بارها دلم مي خواسته چيزهايي را مطرح كنم كه مي دانستم هيچ كدام از آنها براي كودكان ضرري ندارند، اما وقتي فكر كردم، ديدم سودمند نخواهند بود، پس خطشان زده ام.

    اما براي بچه ها بايد چه نمايشنامه هايي نوشت؟ براي پيشبرد اين بحث، فرض را بر اين مي گذاريم كه والدين حق دارند درخصوص آنچه كودكانشان بايد تماشا كنند، تصميم بگيرند. اين نكته را گفتم، چون متوجه شده ام كه بسياري از والدين، به طور دقيق نمي دانند ديدن چه تئاتري براي كودكشان مناسب است يا نيست و ذهنيت روشني درباره اين جريان ندارند. به هر حال، با وجود اين فرض به عنوان يك علاقه مند حوزه كودك من مسووليت خود مي دانم سعي كنم به بزرگ ترها درخصوص چگونگي برخورد ذهن كودكانشان با تئاتر...

برچسب ها :

منوچهر اکبرلو

دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 
نمايشنامه در تعريف عام متني است كه براي بازيگران نوشته شده است تا بتوانند با آن نمايش را به روي صحنه ببرند. در تعاريف آكادميك از نمايشنامه، به عنوان اثري ناتمام ياد شده است كه توسط گروه اجرايي بايد به اتمام برسد. از اين رو مارتين اسلين متن نمايشنامه را فقط زماني كه به روي صحنه برود، درام مي‌نامد. در تعريف نوين ما از نمايشنامه، كارگردان فردي است كه با استفاده از اشياء و عوامل انساني از تصويرنامة نمايشنامه‌نويس اثري نمايشي مي‌آفريند. در واقع در هنگام اجراي نمايش اثري تصويري و ادبي به نمايش ديداري تبديل مي‌‌شود.


       تصويرسازي دراماتيك

« واژه نمايش (drama) در يوناني صرفاً به معناي كنش است. نمايش كنش تقليدي است. كنش براي تقليد يا بازنمايي رفتار بشر است. عنصري كه نمايش را نمايش مي‌سازد دقيقاً بيرون و فراسوي واژه‌ها قرار دارد و عبارت از كنش يا عملكردي است كه انديشه و مفهوم مورد نظر پديدآورندة اثر را تحقق كامل مي‌بخشد.»

       عناصر نمایش که در نمایشنامه عینیت می یابند:

     صحنه
رخدادگاه درام، مكاني است كه رويداد در آن به تصوير كشيده مي‌شود رخدادگاه شامل قيد مكان و زمان نمايش است كه براي القاي مفهوم نمايش و در جهت اثبات تم توسط نويسنده تصنيف مي‌شود.


     اجزاي صحنه

1-موضوع: كه در قالب داستان به تصوير كشيده مي‌شود.

2-شخصيت: شخصيت از طريق گفتار، رفتار خود داستان را به تصوير مي‌كشاند و بدون شخصيت درام شكل نمي‌گيرد. يعني درام بدون تصوير ناممكن است.

3-كلام دراماتيك: كلامي است كه توسط اشخاص نمايش ردوبدل مي‌شود و علاوه بر انتقال اطلاعات شامل زواياي ديد اشخاص نمايش است. در زمان خواندن نمايشنامه تصويري از اشخاص بازي در ذهن ما ساخته مي‌شود و ما پي مي‌بريم كه آنها از چه طبقة اجتماعي هستند و چه ويژگيهايي دارند. درام‌نويس بر مبناي خصوصيات اشخاص بازي به نوشتن كلام دراماتيك مي‌پردازد و از اين طريق اشخاص بازي را به تصوير مي‌كشند.

4-فضا: تصويرهاي دراماتيك در كنار هم معنايي مي‌سازند اين فضا در برگيرندة تصاوير است و دلالت بر معنايي مي‌كند.

5-زمان و مكان: تصويرهاي دراماتيك نمي‌تواند معل‍ّق در فضا رها شوند آنها براي شكل‌گيري نمايش نيازمند آن هستند كه در مكان و زمان خاصي تثبيت شوند و حول محور آن به حركت در آيند.

اما نه هر که سر بتراشد قلندری داند.

اینهافقط مفاهیم اند و نویسنده در محلی فراتر از مفاهیم صرف، به ساخت و آفرینش اثر خلاقانه خود می پردازد تا در ادامه منتقد با دانایی بر مفاهیم ابزاری متن را باز گشایی کند.

شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۲ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 

تعویض نقش «من» «متکلم وحده» به «او»ی ابژه،چکیده کار نیماست. و وقتی توجه کنیم که «من» دانای کل، در شعر سنتی با ایقان و رسمیتی هزار ساله همراه است؛ و «او»ی ابژه که قرار است جانشین «من» شود،باطل السحری جز بازی،نمایش و شگردهای نمایشی ندارد، آنگاه متوجه کار بزرگ نیما می شویم و این تعویض نقش، بدان می ماند که بخواهیم جدیت «من» را با «او»یی عوض کنیم که نهایتن مثل تعویض نقش در بالماسکه یا کارناوال، به طنز و شوخی نزدیک است؛ و این جانشین تازه، در مقابل رسالت اجتماعی «من» رسالت پذیر نیست و به بازی می ماند. این تعویض، که نهایتن می تواند به رشد تساهل و دموکراتیزه کردن شعر بیانجامد، از بستر اجتماعی لازم برخوردار نیست و به درستی درک نمی شود. اما از آنجا که ادبیات حساس ترین شاخک فرهنگ ماست، پیوسته میدانی بوده برای طرح چالش هایی در جهت فکر نو و دیدگاه های تازه. و به رغم آن که مملکت ما پیوسته به ضعف مزمن نظریه پردازی علمی مبتلا بوده، ادبیات در حد توان خود به نواندیشی و اشاعه ی آن همت گماشته است. و حتا به تعبیری، نطفه ی اندیشه های مدرنیته، در ابتدا بین محافل ادبی مطرح شده و بعدن در جامعه نفوذ کرده است.(1) پذیرش این که زیرساخت جامعه به طور دربست تعیین کننده ی هر حرکتی است، می تواند ما را از حداقل تلاش ممکن باز دارد. و نیما با آگاهی به این که زیرساخت های جامعه با الگوی «ابژکتیویته» در تضاد است، در حد نظریه پردازی تلاشی را آغاز می کند که اهمیت آن هرچند به اندازه ی یک جنبش اجتماعی نباشد، اما چنان ساخته و پرداخته شده و چنان همه جانبه تدارک دیده شده که می تواند تغییرات اجتماعی بعدی را تسریع کند و به موقع خود الگویی آماده در خدمت زیرساختی دموکراتیک باشد. در واقع باید گفت اهمیت کار نیما فقط این نیست که چند شعر به یادگار گذاشته که الگوی شعر آینده قرار گیرد. چه بسا که در خیلی از شعرهای او نوعی شتاب و عدم وسواس دیده شود. عمده کار او، پرداخت نظریه هایی است که با دقت و وسواس طراحی شده اند تا به تدریج نظم کهن را زیر و رو کنند. و این عمل نه یک راه، که یک نظام ارزشی تازه است که نیما آن را با صفت «آزاد» توصیف می کند. گویی نیما با اطلاق «شعر آزاد» بر آثار خود، غیر از رهایی از قافیه و عروض کهن، از درون یک جامعه ی ایلیاتی، چشم انتظاری و شایستگی یک جامعه ی آزاد را هم مدنظر دارد. جامعه ای که در آن همگان به یک اندازه اهمیت دارند، و در آن زیبایی وامدار و پیامد آزادی است. و نیما مرغ آمین گوی چنان جامعه ای است:«فقط می گویم آزاد باشید، آزاد ساختن، قبل از زیبا ساختن.»(2) هرچند نیما می داند که زمانه ی مورد نظر او هنوز نرسیده است:

«باز به شما می گویم:بنویسید. نوشتن،زندگی است. بیش از هرکس، خودتان کیف می برید. حکایت این که دیگران چرا به این حد نرسیده اند،روزی خواهند رسید. فقط باید بدانید که هنوز نرسیده اند. باید بدانید در گندابی به سر می بریم...»(حرف های همسایه،نامه شماره125)

 

*بندهایی از کتاب«بوطیقای شعر نو؛ نوشته:شاپور جورکش؛نشرققنوس؛1383»

1.دکتر جمشیدبهنام،ایرانیان و اندیشه تجدد،نشر فروزان،1375

2.حرف های همسایه،نامه شماره46

برچسب ها :

شاپور جورکش

،

نیما یوشیج

شنبه ۲ مرداد ۱۳۸۹ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 

 

بعد از مدتها،فرصت شد تا با یک خبر به روز شم:

توی چند روز گذشته(28/4/89) اختتامیه جشنواره ملی جوان بخش طنز و ادبیات جوان، در حوزه هنری تهران برگزار شد.

هرچند برای اولین بار بود و ایرادات زیادی داشت اما بد نبود و همین که تونسته بود در بخشهای مختلف ادبیات فعالیت و داوری کنه جای امیدواریه(ایراد بزرگش این بود که همه حرف زدن و شرکت کننده ها حتا یک اثر هم نخوندن تا ببینیم...؛ و این که هر چند به نظر موضوع آزاد بوده و گاهن داورا موضوعی نبودن اما اکثر انتخابها نشون میداد باید اثر توی معیار وزارت ارشادیا پا بکوبه تا...)

خوبیش این بود که با دوستای شاعر و نویسنده ای آشنا شدم و... هی کمی هم  شعرخوانی کردیم که جاتون خالی.

 

به طور کلی از 7000شرکت کننده 2500نفر به داوری نهایی رسیده بودند که از این تعداد هم 88نفر در تقریبن 14بخش انتخاب شدن

دبیر جشنواره آقای امیرحسین مدرس بود و داوراش هم آقایان(فقط آقایان):

اکبر آزاد- حسن احمدی- سعید بیابانکی- محمدحسین جعفریان- رضا رفیع- محمدرضا زائری- ابوالفضل زروئی نصرآباد- سیدمحمد سادات اخوت- حمیدرضا شکارسری- سیدشهرام شکیبا- محمدعلی علومی- ناصر فیض- سیدعلی کاشفی خوانساری- عبدالجبار کاکایی- سیدعبدالرضا موسوی طبری- سیدعلی میرفتاح- حسام الدین نصیر- رسول یونان

 

از بخشهای جالب برنامه اجرای موسیقی توسط گروه فولکولور رستاک بود که لذت بردم.همچنین آقایان ابوالفضل زروئی نصرآباد و رضا رفیع شعر طنز خوندن.و گروه نمایش طنز کاکتوس(با کارگردانی رحیم بهبودی فر) «هیشکی جاش نیست» رو اجرا کردن.

 

و نهایتا جوایز برگزیده ها توسط آقایان حداد عادل،امیرحسین مدرس،موسوی گرمارودی،اکبر آزاد و... اهدا شد(نفرات اول تا سوم به ترتیب بوده، و بقیه بدون ترتیب و منتخب می باشند):

 

برگزیدگان بخش ترانه و تصنیف:

حامد عسگری(تهران) * علی سلیمانی(همدان-با اثر:جوان،هویت ایرانی اسلامی) * سیدحسین متولیان(تهران) * مصطفی فرهانی(شیراز-با اثر:مسافر روشن) * محمد اصغری(رباط کریم-با اثر:هفت تیر-پارک وی) * ریحانه نوری(تویسرکان-با اثر:دنیای ما) * ابوالفضل نظری(زنجان- خب برگزیده شدم هرچند دوس ندارم برا خودم نوشابه وا کنمJ چون این هم مثل بقیه جشنواره هاس که بعد از برگزاریش تموم میشه. و مسلمن برگزیده شدن دلیل خوب یا بد بودن نیست چون همیشه سلیقه ای بوده..........با این وجود اگه به حساب غرور و خودبزرگ بینی نذارید شعرا و ترانه های خودمو بیشتر از اینا قبول دارم و حتا بیشتر از اونا J آخه میدونید حافظ میگه: به روز واقع تابوت ما ز سرو کنید        که می رویم به داغ بلندبالایی**** آخه خیلیا درخت رو برا میوه ش دوس دارن نه به خاطر سرو بودنش... نه که من سرو باشم  اما تلاش می کنم باشم.)

 

برگزیدگان بخش شعر کلاسیک:

محمود حبیبی کسبی(تهران-با اثر:غزل مثنوی عاشورایی،انسان امیر کشور...) * سیدحمیدرضا برقعی(قم- با اثر:نذر حضرت علی اکبر(ع)) * سید محمد جواد شرافت(قم- با اثر:یا علی ابن موسی الرضا(ع)) * حامد عسگری(تهران) * الهام مظفری(کرمانشاه-با اثر:پرواز آرزوی تمام پرنده هاست) * وحید طلعت(میاندوآب) * سیدمحمودرضا شرافت(با اثر:غزلی نذر حضرت امام حسن(ع)) * حافظ ایمانی(تهران- با اثر: نستعلیق حیرانی) * رباب طاهری(آذربایجان شرقی)

 

برگزیدگان بخش شعر نو:

بهار ایمانی راد(مرکزی-با اثر:قایم باشک) * سلمان نظافت یزدی(خراسان رضوی-با اثر:مرگ شاعر) * علی حاجیان زاده(قم-با اثر:اتاق من) * امیر بخششی(تهران-با اثر:بازمانده ای از لشکر محمدرسول ا...) * غزل آزاد مقدم(سمنان-با اثر:صبح رسیده بود) * محمدبهرام پور قره تپه(اردبیل- با اثر:تکه تکه) * وحید کیانی(خوزستان) * علیرضا لبش(تهران- با اثر:خدا رحمت کند ابرها را)

 

برگزیدگان بخش شعر طنز:

مصطفی حسن زاده(خراسان رضوی) * مجتبی احمدی(کرمان) * مهدی عالی(چهارمحال بختیاری) * نسیم عرب امیری(تهران) * زهرا دری(اصفهان) * علی سلیمانی(همدان) * علی افضلی(یزد) * هادی شعبانیان(مازندران)

 

برگزیدگان بخش رمان:

محمود بیگدلی(قم-اثر:تقدیر قدرتمندترین اهریمن)* معصومه قنبری(مرکزی)* سیدعلی شجاعی(تهران)* سهیلا عباس پور(تبریز)* احسان صادقی(تهران)* لیلا دارایی(مرکزی)* سیدعلی خواسته(کرج)* مائده سیمانی کیا(تهران)

 

برگزیدگان بخش نثر ادبی:

رضا کریمی(کرمانشاه-اثر:بازنویسی زندگی شهید آوینی)* سعیده ثابتی رضویان(تهران)* علی شریعتی(کرج-اثر:بهشت مجمع دلدادگی ها)* علی کیادربندسری(قم)* سیدمحمدحسین میرباقری(تهران)* علی موجودی(دزفول-اثر:مرثیه گهواره) * حنانه پروین(تهران)* صفورا ملائی(تهران)

 

برگزیدگان بخش تحقیق و پژوهش:

وحید عمرانی(اصفهان-اثر:طلوع از مغرب) * رضا جلوخانی(گیلان-اثر:شعر و شعرای عرب در عصر جاهلی) * ندا بابایی پور(بوشهر-اثر:جلال روشنفکر) * امیر لشکری(بندر گناوه-اثر:روضه خوانی) * فرزانه اسلامی(کرمان-اثر:بررسی داستان کوتاه و داستانک) * رضا عالی(بوشهر-اثر:واژه نامه اصطلاحات جمعی) * سمانه اسدی نوقابی(مشهد-اثر:بررسی عینیت و ذهنیت در شعر قیصر امین پور) * لیلا حکمت نیا(یزد-اثر:از نیما تا امروز)

 

برگزیدگان بخش داستان کوتاه:

آرزو مهبودی(شیراز-اثر:برای زهرا)* سمیرا آرامی(مشهد) * مهرناز حسن آبادی(سمنان)* سیده الهه علی زاده(تهران) * رضا نبوی چربی(خراسان شمالی)* صفورا ملائی(تهران)* وحیده ابراهیم زاده(مشهد) * حامد امامی(سمنان-اثر:پس نوازی پروانه های حرم)

 

برگزیدگان بخش داستانک:

عادل عیاوی(آبادان-اثر:20سال بعد) * مرحوم مصطفی خواسته(تهران-با اثر:بودن یا نبودن)* علیرضا لبش(تهران) * حسین عباسی(تهران) * علیرضا بیگلری(تهران) * محمد کریمی جعفری(تهران-با کتاب: لب دوخته)* علیرضا قدرتی(سمنان)* رسول سنبل نیا(گیلان)

 

برگزیدگان بخش داستان طنز:

آزاد قدرتی(سمنان)* بنفشه عزیز آبادی(تهران)* فرهاد کوه پیما(کهکیلویه و بویراحمد)* آرزو مهبودی(فارس)* آرش یوسف زاده برواتی(کرمان)* محسن صباغی(اردبیل)* نازنین هنرخواه(تهران)* افشین امیری(تهران)

 

برگزیدگان بخش نثر طنز:

افشین امیری ججین(تهران)* آراد مشایخی(تهران)* صالح شخصی خازنی(خراسان رضوی)* زهرا خلیل زاده(تهران)* رضا مولایی(اصفهان)* محبوبه هاشمی* مریم شکرانی(تهران)* مهدی محمودی(سمنان)

جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 
اول سلام به مداد عزیز

بعدن سلام به کلمه

آخر سلام مخاطب

چرا فکر می کنید آخر همیشه دیر است؟

ن و القلم...

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود...

از مداد عزیز معذرت می خواهم که چند وقت است مشغول برنامه نویسی شده ام و از نوشتن غافل

اما قول می دهم

به زودی در این محل یک مقاله ادبی نصب خواهد شد

 

سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۷ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 
 

 

مردم استان زنجان مثل سایر استانهای کشور آداب و رسومی خاص و ویژه دارند،یکی از رسمهای زیبایی که مردم زنجان در ایام خشکسالی دارند مراسم طلب باران است که بیشتر در روستاها انجام می گیرد. این مراسم بدین شکل است که عروسکی بزرگ به اسم«کوسه گلین» و عروسکهای کوچکی به نام «چمچه بالیخ» درست می کنند. و در یکی از روزهای بهاری که کشاورزان بیشتر به باران احتیاج دارند انجام می گیرد؛مردم در میدان روستا جمع می شوند،عروسک کوسه گلین را پیرزن باتقوا و با ایمان در دستش می گیرد و به طرف آسمان می برد و می گوید:

 

کوسه گلین نه ایستر    (عروس بزرگ«کوسه عروس» چی می خواد)

ا...دان یاقیش ایستر      (از خدا بارون می خواد)

ا... بیزَ یاقیش وِر          (خدا به ما بارون بده)

بوغدالارمز سو ایستر     (گندم هامون آب می خواد)

 

سپس چمچه بالیخ که عروسکهای کوچکی هستند بچه ها در دست می گیرند و بعد از عروسک کوسه گلین به طرف آسمان می برند و شروع به خواندن

 

چمچه بالیخ نی ایستر   (ماهی کوچیک چی می خواد)

ا...دان یاقیش ایستر      (از خدا بارون می خواد)

دوداخلار چادیپ          (لباشو ببین خشک شده)

بیرج قاشیق سو ایستر    (نوک یه قاشق آب می خواد)

 

و مردم به همراه عروسکها با شعرهایی که بیشتر حال و هوای طلب باران دارند می خوانند و به طرف مسجد روستا می روند، در حیاط مسجد که همه رو به درگاه خداوند می ایستند و دو رکعت نماز طلب باران می خوانند.سپس آش نذری که قبلا آماده کرده بودند بین مردم پخش می کنند. در پایان مراسم هر کدام از عروسکها را لای شاخه درختها می گذارند تا باران بیاید و آنها را خیس کند.

در واقع کوسه گلین نمادی از ماهی بزرگ و چمچه بالیخ نمادی از ماهی کوچک است.(ما آدمها مثل ماهی های بزرگ و کوچک هستیم که احتیاج به آب داریم.)

 

-این مراسم بیشتر درشهرستان ایجرود این استان انجام می شود.

 

تنظیم کننده: فاطمه نظری

 

جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 

 

 

«حسین

اگر جهان به روایت تو بود

منزوی نبود

عشق بود»

 

از کجا بگویم؟! حسین منزوی دیگر نیست و کسانی که نیستند جایشان خالی ست.طبق معمول یا اصلن نه...این بار هم قرار است به یاد بیاوریم تمام بزرگی ها را،آخر عادت کرده ایم چیزهایی را که نیستند بزرگ تصور کنیم می دانید؟!نمی بینیمشان و گمان می کنیم: وه چه بزرگ!!!

 

اما بزرگ داشتی که داشتیم برای کسی بود که بزرگی اش را با عشق می سنجیم، حالا شما بگوئید در یک سالن به این کوچکی جا می شود؟!

که فقط بتوانی پشت پیراهن حاضران را ببینی و صدایی که بیشتر به پچ پچه می ماند تا صدای مجری ... از این گذشته ما که چیزی ندیدیم (آخر بیرون سالن بودیم با صدا...)حرف هایی درباره حسین منزوی می توان شنید حرف هایی که مادرها و مادر بزرگ هایمان هم پشت سر مرده ها می زنند اما آیا ارزش حسین منزوی به اندازه ی همین خاطراتی است که تعریف کردند یا حسین منزوی، منزوی شد به خاطر شعرش(آنقدر منزوی که فقط اتاق اش او را شناخت). ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کار در بزرگ داشت چنین شخصی درست خواندن شعرهایش بود؛طوری که در سالن به آن شلوغی مجری،توانائی های شاعر را با خوانش اشتباه و تپق به زیر سوال می برد و...

 

اما بعد از بزرگ داشت:

 

خب! چه چیزی عاید ادبیات شهرمان شد؟! توانستیم حسین منزوی را بشناسیم و بشناسانیم،لااقل مزارش را؟!(خودش را که هیچ وقت نشناختیم و نقدی درباره شعرش ندیدیم)، محمدعلی بهمنی می آید و می رود فقط با یک خاطره،اما آیا این خاطره شاعر غزل سرایی را به ما شناساند، که یک عمر منزوی بود،یا فقط فهمیدیم محمدعلی بهمنی دوست او بوده است؟!

به نظر می رسد ما هنوز معنای بزرگ داشت را نفهمیدیم و گمان می کنیم بزرگ داشت یعنی شخص مورد نظر را با یک چهره معصوم و دوست داشتنی بیاوریم داخل سالن و بگوییم:به به! عجب شاعر بزرگی!، در حالی که نیاز ادبیات ما قد و قامت شاعر نیست همچون معشوقه های شعر، بلکه شعر است و نقد و بررسی شعر. اگر میزگردی تشکیل می دادند و آثار منزوی را تجزیه-تحلیل می کردند،چند مرده حلاج بودنشان بیشتر از خودنمائی شان به چشم می آمد و لااقل اگر قرار بود جایی از کارهای حسین منزوی به عنوان غزل سرای بزرگ یاد کنیم مباحثی که در این بزرگ داشت می شنیدیم دلیل خوبی می شد، اما حالا اگر به شما که می خواهید درباره او بدانید بگویم:حسین منزوی فلان جا با فلان کس چای خورده به من نمی خندید؟! پس بهتر است قبل از شما من به این بزرگ داشت بخندم و هیچ وقت خاطره ای از شاعر برای شما تعریف نکنم- حداقل قبل از اینکه شعرش را به شما معرفی کنم-...

 

به چه کسی بگویم؟! که عشق نیاز به گفتن ندارد... و دلی نیست که بشنود...

 

29

یکشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ساعت نوشته ی ابوالفضل نظری | 

 

29

 

 

«سخن را نیوشنده باید نخست

گهـر بی خریـدار نایـد درسـت »*

 

فراخوان های زیادی داده شده، تمدید گشته. جشنواره هایی نزدیک برگزاری است. یک سری انتخابات در راه است. عده ای حرفهایی می زنند و تلاش می کنند انتخاب شوند.عده ای حرفهایی می شنوند و تلاششان بر این است که انتخاب کنند.و من اصلن فکر نمی کنم یک نفر برای چند نفر دیگر تصمیم می گیرد، قول می دهد،و...  مثل شاخه های بزرگ و سنگین که برای شاخه های دیگر تصمیم به مرگ می گیرند، می میرند.

لابد با خودتان می گویید:«خب که چه؟!»

 

بدون اینکه جواب شما را بدهم، نقد را این طور مطرح می کنم:

برای چندمین بار تصمیم می گیرم در یک انجمن ادبی، شعر یا داستانی را به قعر ببرم!(البته جسارت نکرده باشم، ما را چه به این کارها!) شروع می کنم به عنوان شهید اول(شروع به نقد، آن هم به شکلی که در نشستها و محافل ما جا افتاده یعنی بدون هیچ نقشه ای، پا روی میدان مین گذاشتن) انگشت روی نقاط ضعف اثر می گذارم، شاعر نتوانسته... نویسنده توجه نکرده... از تصاویر کمک می گیرم و یک سری تصاویر و اندیشه های مبهم ارائه می دهم که کوچکترین عنصر موثر در اثر به شمار می روند. بحث ایجاد می شود. جنجال...

حالا دیگر موفق شده ام با نظرات متناقص بقیه را نیز به این سمت هدایت کنم؛ بحث به حاشیه کشیده می شود وقتی متن در سکو قرار دارد یا می تواند قرار بگیرد اگر...؛ عکس این قضیه نیز صادق است.

اینها را گفتم تا بگویم نقد و خصوصن مخاطب چه اندازه به شناساندن یک اثر و تفکر، و یا نابود کردن آن کمک می کند.

اگر حرکت اول نقطه قوت اثر را نشانه می گرفت...

اما خب این ضعفی است که نقد(اگر بشود اسمش را نقد گذاشت، وقتی فکری از خودش ندارد) و زندگی(این را نیز اگر بتوانیم از گذران وقت تفکیک کرد) ما را در بر گرفته. بدون هیچ توجهی، دنباله روی کسی هستیم که پرچم را در دست گرفته باشد، دنباله روی پرچم؛ در حالی که این ما هستیم که قله را فتح می کنیم نه پرچم...

لابد با خودتان می گویید:«خب که چه؟!»

 

«فهم سخن چون نکند مستمع

قوت طبع از متکلم مجوی

فسحت میدان ارادت بیار

     تا بزند مرد سخنگوی گوی »**

 

 

* نظامی

** سعدی

                                                                                                ۸/بهمن/۱۳۸۶

مشخصات
حظ ز کلمه آینده از آن شماست چرا که...
رویاهای شما آینده را می سازد.

گاهی تصمیم می گیریم خودمان را بشناسانیم
در مورد من حقیقت این است
گفتند:" خواجه عاشق آن باغبان شده است
او را به باغها جو، یا بر کنار جو "

ماه تولدم امید روییدن است و ماه مرگم رویای رسیدن
دنیا را در کودکی تجربه کرده ام
و زنده گی ام را قاطی مرگ
هنوز اما تجربه می کنم
××××
یادآوری:استفاده از ترانه های این وبلاگ نیاز به اجازه کتبی سرایندگان اثر دارد
پیوندها