یه بازی: قشنگ ترین کار یا دارائی ی حلزون چیه؟
***
من بازی!!!
فکر کنم خونه ی سیارش(دارائی)
همیشه ام خونه تکونی داره(کارش)
***
***
یه روز حلزون ما عاشق شد،عاشق یک قاصدک که چیزی نشده تنهاش گذاشت.
حلزون دلش گرفت و خواست از خونه بزنه بیرون و بره بالا...
چیکار باس می کرد؟
***
خب عملن این حلزون خونه خراب شده
تازه می تونه خونه ش رو بزنه برج بکنه!
***
پس حلزون ما کمی از احساساتش کم کرد و رفت سراغ بنگاههای معاملاتی...
اولین بنگاهی گفت:...
***
-می دونی؟! ویلون و سرگردون می شی!
دیگه (...) نمی تونی صابخونه شی!
***
-ببخشید اما من این خراب شده رو برا کی نیگه دارم؟!
تازه ش هم خونه واسه یک عاشق دردسره، پابند می کنه، سرعتش رو می گیره، نمی ذاره بره بالا پیِ عشقش.
***
(بابا این حلزون حسابی تعطیله)
و خیلی عاشق، آخه از همه ی دارائی ش که خوش تیپش هم کرده می گذره به خاطر عشق!
حالا در قبال این خونه پولم می گیره!
***
حلزون ما حرفهای بنگاهی رو نشنیده گرفت و... با آخرین سرعت از این بنگاه به اون بنگاه شد...
فصلها گذشت و پاییز با تندترین بادهاش اومد... حلزون ما اما (...) نتونسته بود مشتری پیدا کنه...
تا زد و قاصدکش با یکی از بادهای تند جلوش سبز شد و گفت:
***
گفت: این باد عجیب کلافه م کرده، خسته شدم از بس این ور- اون ور پرت شدم! می تونم لبه ی پنجره ت بشینم؟
***
حلزون که از خوشحالی ی دیدن قاصدک پَر در آورده بود و تُو خونه ی خودش نمی گنجید زد و حواسش پرت شد، و تا به خودش بیاد دید توی دست بادِ وُ رسیده اون بالا که دلش می خواست
اما...
***
***
رسید اون بالا، اما قاصدک سبک تر بود و یه دنیا از حلزون فاصله گرفته بود.
***
و با خودش می گفت:
کاش صبر می کرد و گوش می داد تا خبر خوشی که براش داشتم بشنوه...
***
آره حلزونِ ما نشنید که قاصدک می خواست گوشه ی پنجره ش بشینه.
ابوالفضل و فاطمه
نظری سلیمانی
آینده از آن شماست چرا که...